تبليغاتX
در قربت ابدی
حسد...

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَ مِن شرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسدَ(5)

                                       سوره فلق

((حـسـد)) كـه در فـارسـى از آن تـعـبـيـر بـه ((رشـك )) مـيـكـنـيـم بـه مـعـنـى آرزوى زوال نـعـمت از ديگران است ، خواه آن نعمت به حسود برسد يا نرسد، بنابراين كار حسود در ويـران كردن و آرزوى ويران شدن متمركز ميشود، نه اينكه آن سرمايه و نعمت حتما به او منتقل گردد.

افـراد حـسـود مـعـمـولا افـرادى رنـجـور و از نـظر اعصاب و دستگاههاى مختلف بدن غالبا نـاراحـت و بـيـمارند.

در روايتى از عـلى (عـليـه السـلام ) ميخوانيم ((صحة الجسد من قلة الحسد:  تندرستى از كمى حسد است .))

و در جـاى ديـگـر ميفرمايد: ((العجب لغفلة الحساد عن سلامة الاجساد: عجيب است كه حسودان از سـلامـت جـسـم خـود بكلى غافلند))

 

خداوندا! ما نيز از شر حسودان به ذات مقدس تو پناه مى بريم .
پروردگارا! از تو مى خواهيم كه خود ما را نيز از حسد نسبت به ديگران حفظ نمائى .
بارالها ! ما را از شر نفاثات فى العقد و وسوسه گران در راه حق نيز محفوظ بدار.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:4  توسط قریب  | 

ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد

كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد

خودت ميداني حتي اگه مسافرها هم زودتر از وقتي كه از قبل اعلام شده مسافرتشان شروع شود، غافلگير ميشوند، جا ميمانند، و يا چيزهايي را جا ميگزارند، من هم ادبم را فراموش كردم، يعني خيلي چيزها را فراموش كردم.

ممنونم عزيزترينم، ممنونم كه هميشه به فكر من هستي، ميدانم كه بخاطر من خيلي غصه خوردي و عذاب كشيدي، قلبي كه به من هديه كردي هميشه در بهترين جاي اتاق زندگيم قرار دارد، و تمام حجم قلبم تقديم تو براي اينكه هميشه در قلبم باشي و وجودم را لبريز از عشق كني...

ببخشيد كه نميتوانم آنطور كه شايسته توست از محبت سرشارت تشكر كنم، ببخشيد كه با اشتباهاتم باعث شدم دل مهربان و لبريز از عشق خداونديت را درد آورم...

من دوستت دارم تا هميشه...

نيامده روزي كه دوستت نداشته باشم، و نخواهد آمد...

با من بمان اي  مرد تنهاي با خدا

با خدايت با من بمان

بگذار براي هم بمانيم و يكديگر را دوست بداريم و خداي تنهاي بي نياز را براي اين عشق تمام نشدني سپاس گوييم

صبور

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:36  توسط قریب  | 

 

وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْك مَرَّةً أُخْرَى (37) إِذْ أَوْحَيْنَا إِلى أُمِّك مَا يُوحَى (38) أَنِ اقْذِفِيهِ فى التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فى الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالساحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوُّ لى وَ عَدُوُّ لَّهُ وَ أَلْقَيْت عَلَيْك محَبَّةً مِّنى وَ لِتُصنَعَ عَلى عَيْنى (39) إِذْ تَمْشى أُخْتُك فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكمْ عَلى مَن يَكْفُلُهُ فَرَجَعْنَك إِلى أُمِّك كىْ تَقَرَّ عَيْنهَا وَ لا تحْزَنَ وَ قَتَلْت نَفْساً فَنَجَّيْنَك مِنَ الْغَمِّ وَ فَتَنَّك فُتُوناً فَلَبِثْت سِنِينَ فى أَهْلِ مَدْيَنَ ثمَّ جِئْت عَلى قَدَرٍ يَمُوسى (40) وَ اصطنَعْتُك لِنَفْسى (41)

سوره طه

 

37 - و ما بار ديگر نيز تو را مشمول نعمت خود ساختيم .

38 - آن زمان كه به مادرت آنچه را لازم بود الهام كرديم .

39 - كه او را در صندوقى بيفكن ، و آن صندوق را به دريا بينداز، تا دريا آنرا به ساحل بيفكند، و دشمن من و دشمن او آنرا بگيرد و من محبتى از خودم بر تو افكندم ، تا در برابر ديدگان (علم ) من پرورش يابى .

40 - در آن هنگام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون ) راه ميرفت و ميگفت آيا خانواده اى را به شما نشان دهم كه اين نوزاد را كفالت مى كند (و دايه خوبى براى اوست ) و به دنبال آن ما تو را به مادرت بازگردانديم تا چشمش به تو روشن شود، و غمگين نگردد، و تو كسى (از فرعونيان ) را كشتى اما ما تو را از اندوه نجات داديم ، پس از آن ساليانى در ميان مردم مدين توقف نمودى و تو را بارها آزموديم سپس در زمان مقدر (براى فرمان رسالت ) به اينجا آمدى .

41 - و من تو را براى خودم پرورش دادم !

 

در اين آيات خداوند به يكى ديگر از فصول زندگانى موسى ( عليه السلام ) اشاره مى كند كه مربوط به دوران كودكى او و نجات اعجازآميزش از چنگال خشم فرعونيان است، از آنجا كه موسى ( عليه السلام ) بايد در اين راه پر نشيب و فراز كه در پيش دارد در يك سپر حفاظتى قرار گيرد، خداوند پرتوى از محبت خود را بر او مى افكند آنچنان كه هر كس وى را ببيند دلباخته او مى شود، نه تنها به كشتن او راضى نخواهد بود بلكه راضى نمى شود كه موئى از سرش كم شود!، آنچنانكه قرآن در ادامه اين آيات مى گويد: ((و من محبتى از خودم بر تو افكندم )) (و القيت عليك محبة منى ).

چه سپر عجيبى ، كاملا نامرئى است ، اما از فولاد و آهن محكمتر.

سالها گذشت ، و موسى ( عليه السلام ) در ميان هاله اى از لطف و محبت خداوند و محيطى امن و امان پرورش يافت ، كم كم به صورت نوجوانى درآمد.

روزى از راهى عبور مى كرد دو نفر را در برابر خود به جنگ و نزاع مشغول ديد كه يكى از بنى اسرائيل و ديگرى از قبطيان (مصريان و هواخواهان فرعون ) بود، از آنجا كه هميشه بنى اسرائيل تحت فشار و آزار قبطيان ستمگر بودند، موسى به كمك مظلوم كه از بنى اسرائيل بود شتافت و براى دفاع از او، مشتى محكم بر پيكر مرد قبطى وارد آورد، اما اين دفاع از مظلوم به جاى باريكى رسيد، و همان يك مشت كار قبطى را ساخت .

موسى از اين ماجرا ناراحت شد چرا كه ماموران فرعون سرانجام متوجه شدند كه اين قتل به دست چه كسى واقع شده ، و شديدا به تعقيب او برخاستند.

اما موسى طبق توصيه بعضى از دوستانش ، مخفيانه از مصر بيرون آمد و به سوى مدين شتافت و در آنجا محيطى امن و امان در كنار شعيب پيغمبر پيدا كرد.

اينجا است كه قرآن مى گويد: ((تو كسى را كشتى و در اندوه فرو رفتى ، اما ما تو را از آن غم و اندوه رهائى بخشيديم )) (و قتلت نفسا فنجيناك من الغم ).

و پس از آن ((تو را در كوره هاى حوادث يكى بعد از ديگرى آزموديم ))

(و فتناك فتونا).

((پس از آن ساليانى در ميان مردم مدين توقف نمودى )) (فلبثت سنين فى اهل مدين ) و بعد از پيمودن اين راه طولانى و آمادگى روحى و جسمى و بيرون آمدن از كوره حوادث با سرافرازى و پيروزى ((سپس  در زمانى كه براى گرفتن فرمان رسالت مقدر بود به اينجا آمدى )) (ثم جئت على قدر يا موسى ).

 

پي نوشت 1: وقتي موسي قاتل شد، عنوانيست كه بعد از خواندن چند كامنت از دوستي ناشناس به ذهنم نشست.

پي نوشت 2: كل متن برگرفته از تفسير نمونه جلد 13 صفحه 196 به بعد ميباشد.

 

صبور

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:9  توسط قریب  | 

              

 

صدایی شنیده شد و نفیری از عالم ملکوت ، فرشتگان در بهت دوباره و نزول آیه یی ازآیات خدا ، دست های زیبایش پیچ و تاب می خورد . چشمهای زیبایش عالمی را تار می نگریست . خانواده گرم شد از اولین هدیه خدا و او درخشید در میان خانواده کودکی را سپری کرد و عرصه علم رانیز، دختری رعنا و باهوش او نیز به مانند همه غم هایی داشت اما سفره دل در قلب کوچکش پهن می کرد و با درایت به عرصه زندگی پا می گذاشت ...

امروز تولد اوست و« من » دوباره تولد یافته روزگار نویی در پیش توست. مگر نه آن است که نوروز روز نویی از زمین کهن سال است پس بیست و شش بهار کسری از ثانیه است و اگر طول آن را ببینی کمتر از کسر ...

من امروز چشم می گشاید و امید ها باور می شود . نامیدی را از تن می شوید و با خاطرات خوش زندگی دوباره تلاش می کند روزگاررا نو کند . دل را نو می کند . عقایدش را نو  می کند . چون می داند که روز نویی برایش مهیا شد عمری بخشیده شده .

پرنده خوشبخت ما پرهای زیبایش را می گشاید و در سپهر روزگار به پرواز در می آید.

من نقطه آغازین را پیدا نموده و باید در آسمان بی کران پرواز کند. بی هیچ نگاهی به کژ اندیشان و سیه دلان ، روز نو من است و باید چنین باشد .

                            

خواستم برايت هديه بگيرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام

بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم

که بهترين چيز در زندگيم هست

به ناگه فرياد زدم

که قلبم را مي فرستم چون

او

خود زيباست، مظهرايستادگيست

سربه زيرو با نجابتست

تولدت مبارک

 

پي نوشت: خوب بعد از 26 سال تو هم مثل بابام كم طاقت بودي و همونطور كه اوون مامان رو يه روز زودتر برد بيمارستان بستري كرد ، منو يه روز زودتر به اين دنيا آوردي!

عيب نداره، تاريخ يه روز پس و پيش بشه بهتر از اينه كه هيچوقت ياد كسي نباشي...

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:30  توسط قریب  | 

آغازین لحظات صبح جمعه است و من در هوای لطیف دیار می نویسم...

امروز روزگار پر غصه یوسف به ذهنم آمد کودکی به دنیا آمد در میان برادران خود ، زیبا  و این اولین زمینه کینه برای برادران ، علاقه پدر ، دوری می آورد و برادران هر روز نگران این علاقه ، مهربانی ها و شیرین زبانی هایش میان هم خونانش خریداری نداشت تا آنجا که او را هم خانه چاه کردند تا آسوده شوند از روی چون ماهش . و خدا دُر نهفته را به جایی رهنمون ساخت که بی مقام تر  از موسی در حیات فرعون نبود اما امتحان خدا به صورتی دیگر رهسپارش شد . عشق آتشین و هوس زود گذر خواستن تن و در هم آمیختن ، و امتنا او ، او بیدل بود . دلی نبود که ارزانی شود . و این آغاز قهر روزگار ، هر چند برائت جست اما رفیق او دیوارهای زندان بود برای سالهای بسیار و خوابی شیرین و رهایی بعد از آ« قصه فراغ پدر هر چند نابینا نمود چدر را اما بر جبین پسر ،چین انداخت .. بوی تن چه معجزه ایست که از پیراهن یار نیز شفا حاصل می شود و دیدار حاصل . هر چند عزیز مصرش گویند اما عزتش را بی بها بدست نیاورد و چه سخت امتحانی بود امتحان یوسف از دم تا دم و او سه سربلند . در زمان حیات  یوسف با دعوت او از پدر ، قوم بنی اسرائیل از فلسطین به مصر آمد، پس از مرگش هفتاد جانشین از این قوم ، دعوی عزیزی داشت اما هیچکس عزیز نشد زیرا نتوانست یار رب باشد . و این اولین نفاق بود . قوم بنی اسرائیل با دختران قبطی در هم آمیختند و خون پاک خود را با خون بت پرستان در آویختن و خود به جای خدا خدای مصر یعنی گوساله آپیس را پرستیدند و سخن ابراهیم  به فراموشی سپرده شد. اما دست خدا هدایت کننده بشر بوده و هست و در زمان رامسس دوم ، معبران از 12 قبیله بنی اسرائل ، حذر و خطر تولد فرزندی را دادند که به شوکت خدایان مصر خاتمه می دهد و او و پادشاه بعدی یعنی فرعون 147 سال این قوم را تحت شکنجه قرار داداما موحدان دست نیاز به خدا روی آوردند و نفیر نوزاد ، نوای  آزادی را در تمام سرزمین مصر طنین انداخت و موسی پا به عرصه وجود گذاشت .

از یوسف تا موسی . خاک چهره چون ماهش را در هم کشید اما نقل پرهیزگاریش تا ابد چون خورشید عالم تاب است . هر یک از ما ستاره ایی هستیم که مهیای خورشید شدنیم چرا خود به جان پر شعله خود آب سرد نا امیدی می ریزیم ، خود لایق دوستی با او کنیم که خود عزیزیم در پیش او و یوسفی از میان یو سف ها به شرطی که سیرت زیبای خود را بگشاییم و از تور خود همه را روشن سازیم ....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:54  توسط قریب  | 

او فرزند خوانده مردی شد که قاتل او باید می شد مهرش بر قلب مردی نشست که قاتلش بود! تنها پیامبری بود که قاتل شد و خدا در گذشت. از معدود پیامبرانی بود که در مقابل تقاضای دیدن یار لنترانی شنید (من برای تو ناپیدایم) و کوه طور بلند شد و از هم پاشید و او مرد و زنده شد. کسی بود که چهل روز روزه گرفت (به روایتی سی روز اما برای بوی بد دهان روزه فرو خورده دهان پاک به سمت میعاد گاه رفت و مقبول نشد ده روز دیگر روزه گرفت مجموعا چهل روز) ...

و اما خضر مردی که با او ماجرا ها داشت با وجودی كه موسی پيامبر الوالعزم بود، شاگردی مردی را کرد که هر گز نامش در قرآن نرفت البته برخی او را الیاس می دانند. خضر یعنی سبزی هر کجا پا می گذاشت سر سبزی را در پی داشت. معما های بسیار...

او پیامبر درون بود و از جبین هر فرد می خواند و موسی پیامبر بیرون ...

در سفر موسی یارای رفتار خضر را نداشت و اما خضر حکمتها را در درون می داشت مصلحت ها و مسائل ریز و درشت روزگار .. چیز هایی که اگر دوست خدا موسی میدانست معلوم نبود که ایمان می آورد...

خضر از موسی پارسا تر بود در قرآن تنها با صفت مردی عابد و پارسا و بنده خدا مطرح شده. تسلیم شدن در مقابل معبود باعث شنیدن رازهای سترگ خداست و او درک می کرد اینکه در سینه مصالح را بپذیری و درک و ادراکت از بشر خاکی بیشتر باشد سخت است بسیار سخت ...  نمودی از سلمان و ابوذر ... مصلحت اندیشی کاری خاص و برای بنده های خاص است کسانی که تن از دنیا بریده و به او می نگرند و خضر از آن جمله بود ...

بگذریم...

موسي چهل سال سرگشته در بیانها ماند و به سرزمین مقدس نرسید ... داستان او در بیش از چهل آیه در سوره های مختلف نقل است چه سرگذشت جذابی و چه ملاقات های جالبی با خدا...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:25  توسط قریب  | 

یکی از قسم های مهم خداوند منان به قلم است .. اهمیت قلم بر هیچ کس پوشیده نیست ... در آغازین سوره ایی که نامش به قلم زینت گرفته است خداوند می فرماید: سوگند به قلم و آنچه نویسند ...

در تفسیر این آیه شریفه از ابن عباس ، مجاهد ، مقاتل و میبدی نقل شده است :

اولین چیزی را خداوند منان خلق کرد قلم بود و به نظر هیبت به او نگرید .

- بشکافت  

- آنگه گفت: برو

- به که روم ؟

- گفت : به آنچه خواهد بودن تا روز قیامت

- بر لوح محفوظ برفت و هرچه بودی بنوشت تا روز قیامت

در سوره علق علم خدایی را بر این عنوان علم با القلم می بینیم ...

بنظر این حقیر اگر کتابتی بین انسان و خدا باقی ایست به جهت اهمیت نوشته است او که خالق کائنات است بر نوشته اهمیت زیادی می دهد و قرآن کریم را معجزه جاوید می داند تا نهایت کمال مطلق معجزه بلا منازع اوست تا روز حشر ...

او را از گزند هر تحریف دور داشت ... تا باقی بماند ...

اینک ما ملت صاحب مفاخر و شاعر... مردم سرزمین عرفان و سلوک ... از خواندن رو برگردانیم ! از قلمی که خدا با هیبت اورا نگریست گریزانیم !... به نقل قول ها بسنده می کنیم نه می خوانیم و نه می نویسیم !... بالندگی را در چیزهایی می بینیم که ارزشی ندارند... حال آنکه نخست خواندن معجزه اش ... سپس پروراندن آنچه دریافت کرده ایم ....و بعد از آن نوشتن برداشت هرچند کم آن سبب بالندگی ایست ...

آیابرای ما  فرستاده است کتاب خود را تا ما تنها بر طاقچه هامان نظاره گرش باشیم ؟ و یا در هجرت شریکانمان آن را بخوانیم؟؟!

امیدم به آن است که بخوانیم و به سهم خود بفهمیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 6:43  توسط قریب  | 

متن قرآن همراه با ترجمه فارسی برای موبایل با فرمت جاوا، با قابليتهاي فوق العاده و محيطي زيبا

ورود به صفحه دانلود (700 kb)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:33  توسط قریب  | 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ

 

آيه 12 سوره حجرات

 

در اين آيه نخست ميفرمايد: اي كساني كه ايمان آورده ايد! از بسياري از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضي از گمانها گناه است!

 

منظور از كثيرا من الظن گمانهاي بد است كه نسبت به گمانهاي خوب در ميان مردم بيشتر است لذا از آن تعبير به كثير شده و گرنه حسن ظن و گمان خير نه تنها ممنوع نيست بلكه مستحسن است ، چنانكه قرآن مجيد در آيه 12 سوره نور ميفرمايد "چرا هنگامي كه آن نسبت ناروا را شنيديد مردان و زنان با ايمان نسبت به خود (و كسي كه همچون خود آنها بود) گمان خير نبردند؟"

در اينجا اين سوال مطرح ميشود كه گمان بد و خوب غالبا اختياري نيست، يعني بر اثر يك سلسله مقدمات كه از اختيار انسان بيرون است در ذهن منعكس ميشود، بنابراين چگونه ميشود از آن نهي كرد؟!

1-  منظور از اين نهي، نهي از ترتيب آثار است، يعني هرگاه گمان بدي نسبت به مسلماني در ذهن شما پيدا شد، در عمل كوچكترين اعتنائي به آن نكنيد، طرز رفتار خود را دگرگون نسازيد، و مناسبات خود را با طرف تغيير ندهيد، بنابراين آنچه گناه است ترتيب اثر دادن به گمان بد ميباشد.

لذا در حديثي از پيغمبر گرامي اسلام ميخوانيم: سه چيز است كه وجود آن در مومن پسنديده نيست و راه فرار دارد، از جمله سوءظن است كه راه فرارش اين است كه به آن جامه عمل نپوشاند.

2- انسان ميتواند با تفكر روي مسائل مختلفي، گمان بد را در بسياري از موارد از خود دور سازد، به اين ترتيب كه در راههاي حمل بر صحت بينديشد و احتمالات صحيحي را كه در مورد آن عمل وجود دارد در ذهن خود مجسم سازد و تدريجا بر گمان بد غلبه كند.

بنابراين گمان بد چيزي نيست كه هميشه از اختيار آدمي بيرون باشد.

لذا در روايات دستور داده شده كه اعمال برادرت را بر نيكوترين وجه ممكن حمل كن، تا دليلي بر خلاف قائم شود، و هرگز نسبت به سخني كه از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر، مادام كه ميتواني محمل نيكي براي آن بيابي. (1)

گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حيثيت او لطمه وارد ميكند، بلكه براي صاحب آن نيز بلايي است بزرگ زيرا سبب ميشود كه او را از همكاري با مردم و تعاون اجتماعي بركنار كند، و دنيايي وحشتناك و آكنده از غربت و انزوا فراهم سازد، چنانكه در حديثي از اميرمومنان آمده است: كسي كه گمان بد داشته باشد از همه كس ميترسد و وحشت دارد. (2)

 

پي نوشت (1): البته نكته ي ديگر قابل تفكر آن است كه در حديثي از امام هادي (ع) آمده است كه:

هرگاه روزگاري بود كه عدالت در آن بر ستم غالب باشد، حرام است كه به كسي گمان بد بري مگر اينكه بدي او بر تو معلوم شود و هر گاه روزگاري بود كه در آن بيداد بر دادگري غالب باشد، هيچكس نبايد به كسي گمان نيك برد، مگر اينكه خوبي او بر وي معلوم شود.                                

اعلام الدين

پي نوشت (2): شده از تفسير نمونه جلد 22 صفحه 181

 

صبور

صبور

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:42  توسط قریب  | 

ِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً«36»

و از آنچه نمي داني پيروي مكن، چرا كه گوش و چشم و دلها همه مسولند.

آيه 36 سوره اسراء

 

يكي از مهمترين اصول اجتماعي كه ناديده گرفتن آن نتيجه اي جز هرج و مرج اجتماعي و از بين رفتن روابط انساني و پيوندهاي عاطفي نخواهد داشت. در اين آيه مورد بحث قرار گرفته است.

و اگر به راستي اين برنامه قرآني در كل جامعه انساني و همه جوامع بشري بطور دقيق اجرا شود بسياري از نابسامانيها كه از شايعه سازي و جوسازي و قضادتهاي عجولانه و گمانهاي بي اساس و اخبار مشكوك و دروغ سرچشمه ميگيرد بر چيده خواهد شد.

در حديثي از امام صادق آمده است: " از حقيقت ايمان است كه گفتارت از عقلت فزونتر نباشد و بيش از آنچه ميداني نگويي."

و پيامبر اكرم ميفرمايد: " از گمان بپرهيزيد كه گمان بدترين دروغ است." (1)

اعتماد بر غير علم مضرات بسياري دارد كه چند تاي آن را در اين مجال مينويسم: بازار شايعات و شايعه سازان را داغ و پر رونق ميكند. روحيه تحقيق و كنجكاوي را از انسان گرفته و او را فردي زودباور و ساده انديش بار ميآورد. استقلال فكري را از بين ميبرد و روح را براي پذيرش هرگونه تبليغات مسموم آماده ميسازد.

و در آخر پيروي از غير علم سر چشمه تمام قضاوتهاي عجولانه و انتخابهاي فوري، در مورد همه كس و همه چيز است كه اين خود مايه انواع ناكاميها و پشيماني هاست.(2)

 

پي نوشت(1): برايم خيلي جالب بود كه گمان بد و خوب را در يك ظرف قرار دادند. . مثلا نفرمودند گمان بد، بدترين دروغ است، بلكه فرمودند گمان، بدترين دروغ است.

پي نوشت(2): اين متن برگرفته از تفسير نمونه جلد 12 صفحه 116 ميباشد.

صبور

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:58  توسط قریب  |