تبليغاتX
در قربت ابدی
حسد...

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَ مِن شرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسدَ(5)

                                       سوره فلق

((حـسـد)) كـه در فـارسـى از آن تـعـبـيـر بـه ((رشـك )) مـيـكـنـيـم بـه مـعـنـى آرزوى زوال نـعـمت از ديگران است ، خواه آن نعمت به حسود برسد يا نرسد، بنابراين كار حسود در ويـران كردن و آرزوى ويران شدن متمركز ميشود، نه اينكه آن سرمايه و نعمت حتما به او منتقل گردد.

افـراد حـسـود مـعـمـولا افـرادى رنـجـور و از نـظر اعصاب و دستگاههاى مختلف بدن غالبا نـاراحـت و بـيـمارند.

در روايتى از عـلى (عـليـه السـلام ) ميخوانيم ((صحة الجسد من قلة الحسد:  تندرستى از كمى حسد است .))

و در جـاى ديـگـر ميفرمايد: ((العجب لغفلة الحساد عن سلامة الاجساد: عجيب است كه حسودان از سـلامـت جـسـم خـود بكلى غافلند))

 

خداوندا! ما نيز از شر حسودان به ذات مقدس تو پناه مى بريم .
پروردگارا! از تو مى خواهيم كه خود ما را نيز از حسد نسبت به ديگران حفظ نمائى .
بارالها ! ما را از شر نفاثات فى العقد و وسوسه گران در راه حق نيز محفوظ بدار.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:4  توسط قریب  | 

ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد

كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد

خودت ميداني حتي اگه مسافرها هم زودتر از وقتي كه از قبل اعلام شده مسافرتشان شروع شود، غافلگير ميشوند، جا ميمانند، و يا چيزهايي را جا ميگزارند، من هم ادبم را فراموش كردم، يعني خيلي چيزها را فراموش كردم.

ممنونم عزيزترينم، ممنونم كه هميشه به فكر من هستي، ميدانم كه بخاطر من خيلي غصه خوردي و عذاب كشيدي، قلبي كه به من هديه كردي هميشه در بهترين جاي اتاق زندگيم قرار دارد، و تمام حجم قلبم تقديم تو براي اينكه هميشه در قلبم باشي و وجودم را لبريز از عشق كني...

ببخشيد كه نميتوانم آنطور كه شايسته توست از محبت سرشارت تشكر كنم، ببخشيد كه با اشتباهاتم باعث شدم دل مهربان و لبريز از عشق خداونديت را درد آورم...

من دوستت دارم تا هميشه...

نيامده روزي كه دوستت نداشته باشم، و نخواهد آمد...

با من بمان اي  مرد تنهاي با خدا

با خدايت با من بمان

بگذار براي هم بمانيم و يكديگر را دوست بداريم و خداي تنهاي بي نياز را براي اين عشق تمام نشدني سپاس گوييم

صبور

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:36  توسط قریب  | 

 

وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْك مَرَّةً أُخْرَى (37) إِذْ أَوْحَيْنَا إِلى أُمِّك مَا يُوحَى (38) أَنِ اقْذِفِيهِ فى التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فى الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالساحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوُّ لى وَ عَدُوُّ لَّهُ وَ أَلْقَيْت عَلَيْك محَبَّةً مِّنى وَ لِتُصنَعَ عَلى عَيْنى (39) إِذْ تَمْشى أُخْتُك فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكمْ عَلى مَن يَكْفُلُهُ فَرَجَعْنَك إِلى أُمِّك كىْ تَقَرَّ عَيْنهَا وَ لا تحْزَنَ وَ قَتَلْت نَفْساً فَنَجَّيْنَك مِنَ الْغَمِّ وَ فَتَنَّك فُتُوناً فَلَبِثْت سِنِينَ فى أَهْلِ مَدْيَنَ ثمَّ جِئْت عَلى قَدَرٍ يَمُوسى (40) وَ اصطنَعْتُك لِنَفْسى (41)

سوره طه

 

37 - و ما بار ديگر نيز تو را مشمول نعمت خود ساختيم .

38 - آن زمان كه به مادرت آنچه را لازم بود الهام كرديم .

39 - كه او را در صندوقى بيفكن ، و آن صندوق را به دريا بينداز، تا دريا آنرا به ساحل بيفكند، و دشمن من و دشمن او آنرا بگيرد و من محبتى از خودم بر تو افكندم ، تا در برابر ديدگان (علم ) من پرورش يابى .

40 - در آن هنگام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون ) راه ميرفت و ميگفت آيا خانواده اى را به شما نشان دهم كه اين نوزاد را كفالت مى كند (و دايه خوبى براى اوست ) و به دنبال آن ما تو را به مادرت بازگردانديم تا چشمش به تو روشن شود، و غمگين نگردد، و تو كسى (از فرعونيان ) را كشتى اما ما تو را از اندوه نجات داديم ، پس از آن ساليانى در ميان مردم مدين توقف نمودى و تو را بارها آزموديم سپس در زمان مقدر (براى فرمان رسالت ) به اينجا آمدى .

41 - و من تو را براى خودم پرورش دادم !

 

در اين آيات خداوند به يكى ديگر از فصول زندگانى موسى ( عليه السلام ) اشاره مى كند كه مربوط به دوران كودكى او و نجات اعجازآميزش از چنگال خشم فرعونيان است، از آنجا كه موسى ( عليه السلام ) بايد در اين راه پر نشيب و فراز كه در پيش دارد در يك سپر حفاظتى قرار گيرد، خداوند پرتوى از محبت خود را بر او مى افكند آنچنان كه هر كس وى را ببيند دلباخته او مى شود، نه تنها به كشتن او راضى نخواهد بود بلكه راضى نمى شود كه موئى از سرش كم شود!، آنچنانكه قرآن در ادامه اين آيات مى گويد: ((و من محبتى از خودم بر تو افكندم )) (و القيت عليك محبة منى ).

چه سپر عجيبى ، كاملا نامرئى است ، اما از فولاد و آهن محكمتر.

سالها گذشت ، و موسى ( عليه السلام ) در ميان هاله اى از لطف و محبت خداوند و محيطى امن و امان پرورش يافت ، كم كم به صورت نوجوانى درآمد.

روزى از راهى عبور مى كرد دو نفر را در برابر خود به جنگ و نزاع مشغول ديد كه يكى از بنى اسرائيل و ديگرى از قبطيان (مصريان و هواخواهان فرعون ) بود، از آنجا كه هميشه بنى اسرائيل تحت فشار و آزار قبطيان ستمگر بودند، موسى به كمك مظلوم كه از بنى اسرائيل بود شتافت و براى دفاع از او، مشتى محكم بر پيكر مرد قبطى وارد آورد، اما اين دفاع از مظلوم به جاى باريكى رسيد، و همان يك مشت كار قبطى را ساخت .

موسى از اين ماجرا ناراحت شد چرا كه ماموران فرعون سرانجام متوجه شدند كه اين قتل به دست چه كسى واقع شده ، و شديدا به تعقيب او برخاستند.

اما موسى طبق توصيه بعضى از دوستانش ، مخفيانه از مصر بيرون آمد و به سوى مدين شتافت و در آنجا محيطى امن و امان در كنار شعيب پيغمبر پيدا كرد.

اينجا است كه قرآن مى گويد: ((تو كسى را كشتى و در اندوه فرو رفتى ، اما ما تو را از آن غم و اندوه رهائى بخشيديم )) (و قتلت نفسا فنجيناك من الغم ).

و پس از آن ((تو را در كوره هاى حوادث يكى بعد از ديگرى آزموديم ))

(و فتناك فتونا).

((پس از آن ساليانى در ميان مردم مدين توقف نمودى )) (فلبثت سنين فى اهل مدين ) و بعد از پيمودن اين راه طولانى و آمادگى روحى و جسمى و بيرون آمدن از كوره حوادث با سرافرازى و پيروزى ((سپس  در زمانى كه براى گرفتن فرمان رسالت مقدر بود به اينجا آمدى )) (ثم جئت على قدر يا موسى ).

 

پي نوشت 1: وقتي موسي قاتل شد، عنوانيست كه بعد از خواندن چند كامنت از دوستي ناشناس به ذهنم نشست.

پي نوشت 2: كل متن برگرفته از تفسير نمونه جلد 13 صفحه 196 به بعد ميباشد.

 

صبور

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:9  توسط قریب  | 

              

 

صدایی شنیده شد و نفیری از عالم ملکوت ، فرشتگان در بهت دوباره و نزول آیه یی ازآیات خدا ، دست های زیبایش پیچ و تاب می خورد . چشمهای زیبایش عالمی را تار می نگریست . خانواده گرم شد از اولین هدیه خدا و او درخشید در میان خانواده کودکی را سپری کرد و عرصه علم رانیز، دختری رعنا و باهوش او نیز به مانند همه غم هایی داشت اما سفره دل در قلب کوچکش پهن می کرد و با درایت به عرصه زندگی پا می گذاشت ...

امروز تولد اوست و« من » دوباره تولد یافته روزگار نویی در پیش توست. مگر نه آن است که نوروز روز نویی از زمین کهن سال است پس بیست و شش بهار کسری از ثانیه است و اگر طول آن را ببینی کمتر از کسر ...

من امروز چشم می گشاید و امید ها باور می شود . نامیدی را از تن می شوید و با خاطرات خوش زندگی دوباره تلاش می کند روزگاررا نو کند . دل را نو می کند . عقایدش را نو  می کند . چون می داند که روز نویی برایش مهیا شد عمری بخشیده شده .

پرنده خوشبخت ما پرهای زیبایش را می گشاید و در سپهر روزگار به پرواز در می آید.

من نقطه آغازین را پیدا نموده و باید در آسمان بی کران پرواز کند. بی هیچ نگاهی به کژ اندیشان و سیه دلان ، روز نو من است و باید چنین باشد .

                            

خواستم برايت هديه بگيرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام

بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم

که بهترين چيز در زندگيم هست

به ناگه فرياد زدم

که قلبم را مي فرستم چون

او

خود زيباست، مظهرايستادگيست

سربه زيرو با نجابتست

تولدت مبارک

 

پي نوشت: خوب بعد از 26 سال تو هم مثل بابام كم طاقت بودي و همونطور كه اوون مامان رو يه روز زودتر برد بيمارستان بستري كرد ، منو يه روز زودتر به اين دنيا آوردي!

عيب نداره، تاريخ يه روز پس و پيش بشه بهتر از اينه كه هيچوقت ياد كسي نباشي...

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:30  توسط قریب  |