به نام هوشیار مطلق
سر آغاز سخن از گذر غربت بر قربت است که گذری سخت و نا گوار ودر انتها شیرین و دلرباست....
قصه پُر قصه آنکه چرا غربت در آغاز تولد یافت داستانی پُِر رمز و راز است، اما قصد برقربت است و رسیدن به او ...
از این پس نَقل نزدیکی به خدا نُقل کلام باشد که معشوق همان است .
او را ستایم و بر او پیشانی سایم که اول اوست و آخر او.
هرچه دارم از اوست و هرچه ندارم از خود.
من کمترین جز ناسپاسی و بی خردی نکردم و او مهربان مهربانان غمض عین نمود بر من .
اینک قصد قربت جوییم که حکایت این راه زیاد است و گفتنش خالی از لطف نیست .
گوش فرا دهید که شاید نزدیک شویم.
شاید...
نقل بعدی را در درنگی قریب خواهم گفت بی شک
به شرط حیات...
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0:51 توسط قریب
|
