تبليغاتX
در قربت ابدی - تولدی دوباره
              

 

صدایی شنیده شد و نفیری از عالم ملکوت ، فرشتگان در بهت دوباره و نزول آیه یی ازآیات خدا ، دست های زیبایش پیچ و تاب می خورد . چشمهای زیبایش عالمی را تار می نگریست . خانواده گرم شد از اولین هدیه خدا و او درخشید در میان خانواده کودکی را سپری کرد و عرصه علم رانیز، دختری رعنا و باهوش او نیز به مانند همه غم هایی داشت اما سفره دل در قلب کوچکش پهن می کرد و با درایت به عرصه زندگی پا می گذاشت ...

امروز تولد اوست و« من » دوباره تولد یافته روزگار نویی در پیش توست. مگر نه آن است که نوروز روز نویی از زمین کهن سال است پس بیست و شش بهار کسری از ثانیه است و اگر طول آن را ببینی کمتر از کسر ...

من امروز چشم می گشاید و امید ها باور می شود . نامیدی را از تن می شوید و با خاطرات خوش زندگی دوباره تلاش می کند روزگاررا نو کند . دل را نو می کند . عقایدش را نو  می کند . چون می داند که روز نویی برایش مهیا شد عمری بخشیده شده .

پرنده خوشبخت ما پرهای زیبایش را می گشاید و در سپهر روزگار به پرواز در می آید.

من نقطه آغازین را پیدا نموده و باید در آسمان بی کران پرواز کند. بی هیچ نگاهی به کژ اندیشان و سیه دلان ، روز نو من است و باید چنین باشد .

                            

خواستم برايت هديه بگيرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام

بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم

که بهترين چيز در زندگيم هست

به ناگه فرياد زدم

که قلبم را مي فرستم چون

او

خود زيباست، مظهرايستادگيست

سربه زيرو با نجابتست

تولدت مبارک

 

پي نوشت: خوب بعد از 26 سال تو هم مثل بابام كم طاقت بودي و همونطور كه اوون مامان رو يه روز زودتر برد بيمارستان بستري كرد ، منو يه روز زودتر به اين دنيا آوردي!

عيب نداره، تاريخ يه روز پس و پيش بشه بهتر از اينه كه هيچوقت ياد كسي نباشي...

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:30  توسط قریب  |