وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَأَبْكَى
هم اوست كه مىخنداند و مىگرياند
سوره نجم آیه 44

طنین گریه تو مکان معجزه را پر می کند نفیری از سر دل و عطرآگین شدن فضا از بوی فرشته ها . هبوط کردی به سرزمین درد و آغاز شد امتحانی سخت .
پشتت را نوازش می کنند . تا آخرین جرعه کامی که از بطن مادر چشیده ایی خارج شود تا هوای زمین بر تو رسد و تو چشم می گشایی هرچند تار به سرزمین اِلم ...
پارچه ایی سفید چون کفن بر پیکره برهنه تو پیچیده می شود این آغازبا پایانت قرابتی شگفت دارد. در آغاز کودکی و ناتوانی و در پایان کودکی و ناتوان ، در آغاز نه دندانی در کام است و نه مویی بر سر و در پایان همانگونه....
توانی در آغاز نیست . هرچه هست آنی ایست که به تو ارزانی شده تسلیم و بی دفاع و چتری از سر مهر از سوی او. در سرشت حواو آدمِ تو قدرتی به نام عشق مادری و صیانت پدری چون شراب ناب ریخته شده ، نگهبانان زمینی توآنانند و پاسدارن ملکوتی تو اولیاء و فرشتگان ...
قلب کوچک تو می زند از اینهمه شگفتی ، ماهها در بطن حوا مانده ایی در تاریکی محض صداها شنیده ایی واینک نور ، این معجزه خدا بر چشمانت نشسته و می بینی صاحبان صدایی که از سر مهر تو را می خوانند. تولبخند می زنی به فرشتگانی که هنوز می بینی و آنان به خیال آنند که لبخند می زنی به آنان!!
دستانت را تکان می دهی برای اهل نور و آنان شاداب از شیرینی تو...
کم کم سوی چشم بصیرت اَت کم و نور چشم زمینی اَت روشن تر می شود شیر را از او می ستانی و در میان این شهد می آموزی چیزهایی که باید بیاموزی..
زیبایت همه را مقهور می کند و همه دور تو به ستایش این جمال...
تو آهسته مهر زمینی را درک می کنی مهری بی غل و غش ...
صدایی به غیر از گریه فراغ از سرزمین نور از کامت بدر می آید واشک شوق بر چهره خانواده.
تو سخن را هر چند اَبتر آغاز کردی و و گفتی بی آنکه بدانی از امروز هرچه گویی ، شنوی و ببینی حساب است (ان الله سریع الحساب) ...
روز تو آغاز شده...
