نقش ها چیده می شود و هر چیز در جای خود شکل می گیرد.
پدر نگاهبان و حامی خانواده ، همواره پاسدار حریم خیمه عشق است. برای صیانت ، نیاز به نظارت از درب و در گاه است و جلوس شبانه اودر کنارِ دَر، او همواره دَر پِیِ دَر با چشمانی مهربان و نگران نظاره چهل چراغ خانه است گذر زمان ، پی + در ، نشینِ استوار را به شکلی خلاصه پدر می نامد و اینگونه نام شیر اقلیم عشق به نام پدر مزین می شود... و اینگونه نامش را نهادیم از زمانی که طره موهایش به سیاهی شبهای بیداریش بود ، تا زمانی که سپیدی مویش یاد آور برف های ماندگار کوهها بود، او تا همیشه شیر بیشه قلب خانواده ماند...
... حتی لحظه ایی که دست های لرزان اورا به خاک سرد می سپارند و قطره های اشک تنها سوغات سفراش برای مزد سالها پیِ دَر بودن و حامی شدن .
او نقشش را خوب ایفا کرد زیرا خدایش بر او ارزانی داشت محبتی را که از صفات اوست . بارها در کتابش از او به نرمی یاد می کند و آه اورا با عذاب زمینیش همرنگ .
چشمایتان چرا نم گرفته است ؟ او را در پی در خانه خود نمی بینید؟ سالها در قاب کوچک عکس مانده است ؟ دیگر لباسهایش نیزعطر اورا کمتر می دهد؟ .
نگاه کنید خود به نقش او درآمده ایید . نگاه کنید ! در این نمایش خدایی خود پدری شده اید مانند او بر دَر گاه می خوابید تا خاری بر پایی نرود ...می بینید خدا چه نقش سنگینی به او داده بود؟ از او یاد کنید و با قصه های پر غصه او زندگی را رنگی همرنگ نسلش زنید .
اگر سایه اش بر سرتان است به خود ببالید که زیبا ترین سایه است هنوز می توانید دستهایش را ببویید ، عجله کنید . او میهمان است و دقایق تنگ ...! همکلامش شوید بگذارید کلامش بر جانتان نشیند . چشمهای غبار گرفته اش را ببینید و چین های روزگارش را با چشمهایتان شانه کنید تا صافی دوران پیش خوب در ذهنتان جان بگیرد .
امروز دستهایش را درآغوش گیریم و یا بر قاب عکس زیبایش نگاه کنیم و دو رکعت نماز عشق برای تمامی خوبی هایش بجا آوریم.
غایت مرثیه این قصه پر غصه حکایت مردانی ایست که طعم پدری نچیشده از میان ما رفتند
اگر دلتان دریایی بود برای آنانکه طعم خیمه عشق و نظاره فرزند را نچشیدند و بار سفر بستند چون فرزند شان عاشقانه دعا و طلب مغفرت کنید که همه ما از از آدم هستیم و از حوا ...
هاله نم در چشم توان نوشتن نمی دهد . باقی را در دل پاکت بسرایی ...
