در صحنه عظیم زندگی دو موجود بازیگران اصلی روزگارند ...
آدم و حوا نقش های رنگین از سفید تا سیاه و از سیاه تا سفید را بر عهده می گیرند.
رنگها در هم آمیختن و در این میان رنگهای زیبا به حوا خوش نشست ...
خالقش تاجی زرین به او داد و او را شایسته شهادت بزرگترین معجزه کائنات کرد .
مقدرچنین بود تا زمین بی معجزه تا ابد نماند . مکان آن بطن حواها و هر روز در وجودش هر یکشان، جلوه ایی از قدرت لایزال خدا ...
هنگامی که لبخند زن نوید نقشی جدید را به مرد می دهد ، صورتش نوری تابیده ازعرش روشن می کند...
... آخر او مادر شده است ...
جذاب ترین نقش روزگار را تقبل کرده و بالاترین معجزه کائنات را در وجودش خلق می کند. نقشش بس گوارا و از سویی سخت است روزگار برای آدم و حوا جز الم نبود و نیست، مگر نفرمود ما انسان را از رنج آفریدیم ، اما درد شیرین در بطن او قشنگ ترین درد خداست فرشتگان فرزند او را در گهواره دلِ بی قرارش قرارمی دهند.
همه ما در درون حوایی جایی داشته ایم و تا زمان مقرر از کامش روزی گرفته ایم ...
واژه مادر را دوباره نوشتم و کلماتش را از بَر کردم ...
نگاهی دیگر و اینبار برعکس تر از همیشه نوشتم
درما ...
آری در + ما ، مگر جز این است که او در ماست ، چون ماست هرچه داریم از رگ و ریشه اوست از گوشت او ...
جگر کوشه اش هستیم ، او در ماست ...
چه شد چرخ گردون در+ ما ، را مادر کرد نمی دانم ؟ اما این حس که او همواره در جانمان قرار دارد، همیشه در کامم نشسته .
مهرش را با دنیایی عوض نمی کنیم .
حال ...
مشامتان را لحظه به عطر چادر نمازش نوازش کنید.
دستهایش را که چین روزگار هنوز از مهرش ذره ایی نکاسته در دست ...
خدای من !
خالیست دستهایم !!!
در اطرافم نیست چارقدش ؟!!!
وای . او را در قاب عکس می بینم کنار طاقچه با همان لبخند
یعنی تا ابد قاب است بر دیوار و من می کوبم بر تخته سنگ نوشته ایی که طلوع و غروب اش را یادگار کرده ؟
چشم می بندم و از جانم او را حس می کنم او را در ما می بینم از خود تا تمامی عشیره ام
چه بوی خوبی عطر حوا همه جا را پوشانده و سادات ها بوی سیب
برخیزید که فاطمه چراغ افروخته بر سر کوی تان ...آمده ....نظر اندازید ...
در ایام ولادت شما بی بی ..دوباره یاد می کنم از همه مادران سبز و خزان که از سرخی آنها رگ و ریشه ام گرم شده است تا زمان طپش قلبم در من جا گرفته است .
مادر اشکهایت را در قاب چشمم حبس می کنم .
دستهایت بر روی موهای سفیدم بگذار تا خواب دوره کودکی ام با زمزمه دلنشین ات دوباره گوشهای سنگینم را پر کند .
به سویت نزدیک می شوم ...
مرا در آغوش گیر...
مادر
